تبليغاتX
آرامش دل
.

 

He loses money; Loses much.

 

کسی که پولی می بازد کمی باخته است

 

He loses the friend; loses more.

 

کسی که دوستی از دست میدهد بیشتر باخته است.

 

He loses faith;loses all.

 

کسی که ایمانش را از دست میدهد

..همه چیزش را باخته است...!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1384/10/30ساعت 3:29 توسط صهبا |

پرسيد: قصه چيست؟

گفتم: کدام قصه؟

 گفت: ان حکايتي که رهايي دهد مرا...

 گفتم: کداميک؟

گفت: آن تلاطمی که مرا رساند به اوج...

گفتم: کدام اوج؟

گفت: آن رهی که وصلت يارم ميسر است...

 گفتم: کدام يار ؟

گفت: آن يار که مونس شب تنهايي من است...

 گفتم: کدام شب؟

 گفت: آن شبی که روح، به پرواز می رسد...

 گفتم: قبول جان دلم. با کدام پر...؟!

گفت:آن پری که عشق دهد ارمغان به من

گفتم:کدام عشق؟

گفت:آتشی که از دل حق سر کشد

گفتم:کدام حق؟

گفت:آنکه نام دیگر او"خالق من است

گفتم:کدام من؟..........

.....................................

قدری نشست وگفت:بگو آنچه گفتنی است..

گفتم:

بجای اینهمه پیغام وحرف و بست

بنگر به آنچه هست...

چشمت ببند وگوش بده...

این صدای توست...

وانکه با تو زمزمه دارد

خدای توست...خدای توست...خدای توست...

+ نوشته شده در جمعه 1384/10/30ساعت 1:37 توسط صهبا |

روزي روزگاري يک کودک اماده بدنيا امدن بود. يکروزي از خدا سوال کرد: شنيدم که فردا مرا به زمين خواهيد فرستاد ولي چگونه به اين کوچکي و ضعيفي مي توانم از خودم دفاع و مواظبت کنم. خدا فرمود: در بين تمامي فرشتگانم يکي را برگزيدم که از تو مواظبت كند..۱

+ نوشته شده در جمعه 1384/10/30ساعت 1:29 توسط صهبا |


در روزگاري دور مادري فرزند خردسالش را از دست داد .او كه نمي توانست اين درد جانكاه را بر خود هموار كند در به در مي رفت و از آدمها مي خواست تا نوزاد مرده اش را به او باز گردانند .خوب معلوم است آنها نمي توانستند برايش كاري كنن .به او گفتند در فلان جا بزرگي است فرزانه ،پيش او برو شايد بتواند كمكي كند .آن زن پيش آن بزرگ رفت و قصه را بازگفت . آن پير خردمند به او گفت من مي توانم فرزندت را به تو بازگردانم به اين شرط كه بتواني برايم چند دانه ارزن از خانه اي بياوري كه در آن هيچگاه غمي پا نگذاشته است . آخر داستان را ميداني.... .آن زن نتوانست حتي يك دانه ارزن هم پيدا كند .........راستي هيچ فكر كرده اي كه آبشخور غمها و شاديهاي ما كجاست ؟ چرا آدمها غمگين ميشن و چرا شاد ؟ آدمهاي زيادي هستند كه وضعيتهاي مشابه دارند ولي بعضي در همان وضعيت شادند و برخي نه . آيا آدمهايي كه پول فراوان دارند شادترند يا آنها كه معروفترند ؟ آنها كه حيات اجتماعي موفق تري دارند (مثل هنرمندان انديشمندان سياستمداران قدرتمندان و....)يا آنها كه حيات فردي شكوفاتر ؟ دوست دارم خوب خوب در اين باره فكر كني .عجله هم نكن .ولي فكر كن .آدمهاي مختلف را درنظر بگير و ببين وجه تشابه همه آدمهاي غمگين و شباهت همه آدمهاي شاد در چيست ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/29ساعت 23:54 توسط صهبا |

   

واي آن دل كه به دو از تو نشاني نرسد 
   مرده آن تن كه به دو مژده جاني نرسد
سيه آن روز كه بي نور جمالت گذرد
     هيچ از مطبخ تو كاسه و خواني نرسد
واي آن دل كه ز عشق تو در آتش نرود 
   همچو زر خرج شود هيچ به كاني نرسد
سخن عشق چو بي درد بود بر ندهد
   جز به گوش هوس و جز به زباني نرسد
مريم دل نشود حامل انوار مسيح 
    تا امانت ز نهاني به نهاني نرسد
حس چو بيدار بود خواب نبيند هرگز
   از جهان تا نرود دل به جهاني نرسد
غفلت مرگ زده آن را كه چنان خشك شدست
   از غم آنك ورا تره به ناني نرسد
اين زمان جهد بكن تا ز زمان باز رهي
   پيش از آن دم كه زماني به زماني نرسد
هر حياتي كه ز نان رست همان نان طلبد
   آب حيوان به لب هر حيواني نرسد
تيره صبحي كه مرا از تو سلامي نرسد 
  تلخ روزي كه ز شهد تو بياني نرسد
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/29ساعت 23:51 توسط صهبا |

چه فكر مي كني؟  
كه بادبان شكسته
 زورق به گل نشسته ايست زندگي
درين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته ايست زندگي
چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين وآسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب ، در كبود دره هاي آب
غرق شد
هوا بد است
 تو با كدام باد ميروي ؟
چه ابر تيره اي گرفته سينه ي تورا
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمي شود
 
تو از هزاره هاي دور آمدي
درين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
درين درشت ناك ديولاخ زهر طرف
طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ ونام
به خون نوشته نامه ي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صداي تيشه هاي توست
 
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سر بلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه كن هنوز آن بلند دور
آن سپيده
آن شكوفه زار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيافتي از نشيب راه  و باز
رو نهي بدان فراز
 
چه فكر ميكني ؟
جهان چو آبگينه ي شكسته ايست
كه سرو راست هم درو شكسته مي نمايدت
چنان نشسته كوه
  دركمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه بسته مي نمايدت
 
زمان بي كرانه  را
تو با شمار گام عمر ما نسنج
به پاي او دمي ست
اين درنگ درد ورنج
 
بسان رود
 كه در نشيب  دره  سر به سنگ ميزند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
زنده باش
  
 
ه. ا. سایه


+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/29ساعت 18:25 توسط صهبا |

مرده ای با چشمان باز.......

هیچ کس باورش نمی شود ماهی در آسمان پرواز کند

خنده دار است این خیال که روزی پرنده در آب شنا کند

و من باید بپذیرم که.......

محال است همزبانی یک مرده با تو...........!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/29ساعت 0:9 توسط صهبا |

نه عقابم.نه کبوتر.اما

چون به جان آیم در غربت خاک

بال جادویی شعر

بال رویایی عشق

می رسانند به افلاک مرا..........

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/10/26ساعت 18:40 توسط صهبا |