تنها به امروز بیاندیشیم . هر روز برای خود روز کاملیست.
دیروز را فراموش کنیم و آن را در خلا زمان رها سازیم.
فردا هنوز نرسیده و وقتی که از راه برسد
برای خود روز تازه ای خواهد بود .
بگذاریم درک ما وظیفه ای را که بر عهده دارد در نهایت خویش به انجام رساند.
باید کوشید برای هم اینک و در همین حال...

زمان ، زمان کسب تجربه است. آنچه هم اکنور انجام میدهیم، اساس فردای زندگیمان را تشکیل میدهد؛ پس لحظه ی تصمیمگیری همین حالاست. نمیتوانیم فردا کاری انجام دهیم چنانکه نتوانستیم دیروز، تصمیمی بگیریم؛ پس فقط امروز میتوانیم تصمیم بگیریم که زندگی شاد و راحتی داشته باشیم و یا زندگی سرشار از بیماری و مشکلات. شیوه و طرز تفکر، اعتقاد و گفتار درست در همین لحظه ی اکنون موثر است. اگر تمام پلهای پشت سر را خراب کرده ایم، گذشته ، از هم اکنون شروع به ساختن پلهای جدید کنیم ...

چقدر از ما متکی به خویشتن خویش هستیم؟
اگر امروز از این اتاق ، از این شهر، از این لباس، از این عینک کنده شویم
و در یک فضایی غیر از زندگی کنونی قرار بگیریم، تا چه حد توان زیستن داریم؟ ارزشها ، آرزوها و روزهای خوب و بد گذشته ثابتند
آن چیزی که نیازمند تغییر است من ماست.
لحظه های جدید همیشه هستند اما لحظه هایی
که ما خود را در آن گم کرده ایم
باید از دلتنگی های زندگی خود تغییر دهیم
تا تراژدی چرا برای من در زندگیمان همیشه پایان پذیرد...!
واقعیت چیزیست که تصور میکنیم.
اگر باورهایمان مثبت و زیبا هستند به این دلیل است
که ما آنرا خلق کرده ایم و اگر منفی ، خالق آن نیز خود ما هستیم.
باورهای مثبت فرد را به موفقیت نزدیک میسازد.
باید باورهایی پیدا کنیم که از اهدافمان حمایت میکنند
و ما را به نتایج دلخواه میرسانند.
اگر این چنین نیست باید آنها را کنار بگذاریم
و باورهای جدیدی را جایگزین کنیم ...!!!
(به یاد مادرم) * * *
تا گــــلي بر سر ايوان تــو پــــژمرد و فـــرو ريخـــت
شبــــنمي غمــــزده از گوشه چشمان من آويخت
دوري بين منــــو تــــو، دوري بــــاغ و تمـاشــاست
دوري بين منــــو تــــو، دوري مـــاهي و دريـــاست
اما افســـــــــــوس تو را خواســـتن، ديگه ديره
ولي افسوس به نخواستن دلم آروم نمي گيره
* * *
هنـــوزم چشــمـاي تو، مثــل شبــاي پرستار ست
هنوزم ديـــــــدن تـــو، برام مثــل عمــــر دوبارست
هنوزم وقتـي مي خندي، دلــم از شادي مي لرزه
هنوزم بـــــا تو نشـســــتن، به همه دنيا مي ارزه
خواننده ، آهنگساز و نوازنده : تورج شعبانخاني
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت...!
انسان براي ديدن چهرهاش
به آب رونده نگاه نميكند
به آب ايستاده روي ميكند
زيرا تنها آنچه كه خود آرام است
ميتواند آرامي را به ديگران برساند...!

تلاش كنيد عصبانيت خود را به تأخير بيندازيد، تأخير در عصباني شدن با مسلط شدن بر آن برابراست.
هر لحظه كه عصباني شديد، سريع به خاطر آوريد كه هر كسي از اين حق مسلم برخوردار است كهطبق ميل خود رفتار كند. پس به اطرافيان اين اجازه را بدهيد آن طور كه دوست دارند رفتار كنند.
- سعي كنيد در لحظه عصبانيت در كنار كساني و يا عزيزي كه بيشتر از همه دوستش داريد قراربگيريد تا بتوانيد آرامش از دست رفته تان را پيدا كنيد.
از توقعات بيجايي كه نسبت به ديگران داريد، دست برداريد. زيرا به محض از بين رفتن اينتوقعات نابجا، خشم و عصبانيت هميشگي شما از بين خواهد رفت.
از تمام مواردي كه شما را عصباني ميكند، فهرستي تهيه كنيد در صورتي كه در اين كار جديت بهخرج دهيد به زودي متوجه ميشويد كه اين كار بسيار اكراهآميز در نوشتن اين وقايع شما را ترغيبميكند كه كمتر خشمگين شويد.
از يك فرد مورد اعتمادتان تقاضا كنيد هنگامي كه عصبانيت شما را مشاهده ميكند، آن را ازطريق علايم قراردادي بين خودتان به شما گوشزد كند.
- اگر تصميم گرفتهايد كه با عصبانيت بچههايتان را تربيت كنيد سعي كنيد يك حالت تصنعي ازعصبانيت داشته باشيد تا جسم و روحتان از اين خشم آسيب نبيند.
يادتان باشد بچهاي كه شيطنت نكند، سالم نيست، پس عصباني شدن شما نسبت به اين موضوعفايدهاي ندارد. و بهتر است با طبيعت بچهها كنار بياييد.
در ترافيكهاي طولاني، سعي كنيد به جاي عصباني شدن به اتفاقات خوشايند زندگي فكر كنيد ويا به يك موزيك آرام بخش گوش كنيد.
خودتان را دوست داشته باشيد، اگر براي خودتان ارزش قائل باشيد، هرگز دچار عصبانيتنميشويد.
شیره زندگانیم را در شیشه ای خواهم ریخت و در آن را مهر و موم خواهم کرد،
چنانچه قطره ای بر زمین نچکد. امروز، حتی لحظه ای را در تاسف بخت بد و ناکامی
های گذشته تلف نخواهم کرد، چرا که از ناملایمات و پریشان حالی گذشته کاری
ساخته نیست.
آیا آب رفته به جوی باز خواهد گشت؟ آیا خورشید از مغرب طلوع خواهد کرد؟
آیا می توانم به گذشته برگردم و اشتباهات خود را تصحیح کنم. آیا می توانم
به دیروز برگردم و مانع از ورود جراحاتی شوم که تجربه کرده ام؟
آیا می توانم با بدگویی دیروز را پس بگیرم و درد و رنج پدید آمده را ناپدید کنم؟
خیر، دیروز برای من مرده و برای همیشه مدفون شده است.
من نمی توانم بیش از این در باره دیروز بیندیشم. اما می توانم
اکنونم را آنگونه که خود می خواهم با استفاده از تجربیاتم بسازم
آنچنان محکم که دیگر طوفان حوادث یارای ویرانیش را نداشته باشد
و اگر احیاناً در مسیر دوباره یکی از این طوفان ها قرار گرفتم
کمترین خسارت را داشته باشم. بله می توانم...
|
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید. به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید. از نان خود به یکدیگر بدهید اما هر یک برای خود نانی داشته باشید. دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری. در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ.... همانگونه که ستون های یک بنا که دور از هم ایستاده اند. خلیل جبران | |

خشم فقط یک حرف با خطر تفاوت دارد.
افراد متوسط در امور روزمره تبادل نظر می کنند...
افراد کوچک در مورد بقیه تبادل نظر می کنند!
ابرهاي همه عالم
شب و رو ز
در دلم مي گريند.
خنده، خواب ، اميد.
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
* * *
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
* * *
نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
* * *
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من
* * *
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
* * *
مهره هاي شطرنج رو دوست دارم، اما از اينکه هدايت يه لشگر
به دست منه، ميترسم.
حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو
خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم.
از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه.
حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده.
تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم.
از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم
، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم.
خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه!!!.
ني حديث هر كه از ياري بريد
پردههايش پردههاي ما دريد
ني حديث راه پر خون ميكند
قصههاي عشق مجنون ميكند
| اگر صحبت شبو را جدي بگيري اگر زمزمه هاي نشاطآور شاپرك را بشنوي نيمه هاي شب! نزديك صبح كه ژاله روي گلبرگ بنفشه ميرقصد و نفس ، ارمغان نسيم پاك شب ... تا ژرفاي دل نفوذ ميكند از يك غزل ، سير ميخورم! از يك عبارت ، سير مينوشم كه كسي هست نه خصم تو كه در انتظار شكنجه پيكر تو لحظه بشمارد كسي كه به تو عشق ميورزد آن وقت ميفهمي چرا گنجشك ها سرمست در ضيافت بهار نغمه ميخوانند صبح زود ... دو به دو آسمان بي هيچ دلشوره اي عرصه پرواز هستي در مقابل اين همه شور عشوه ميكند آنها كه نه سكه اي دارند ، زرد دل به يك دانه ارزن طلايي خوش ميكنند هر چند در بازار تو با ارزش نيست اما هديه ايست براي او از آسمان آبي كه اگر بداني عشق ورزيدن ، مهر ورزيدن ، دادن بي ادعاي باز پس گرفتن چه لذتي دارد محبت كيميا ميكند تو هم در مرثيه غم اجتماع .... شادمان ميرقصي كودكانه ميخندي سعادت اينجاست همنوا با سرود صبح صبح ... وقتي فرشته ها به مهماني قلب تو مي آيند به شب سوگند ، هيچ صبحي مثل صبح ديگر نيست |

بگذاربگذار در این قصه |
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
كه بال مرغ آوازم شكسته ست
نمي دانم چه مي خواهم بگويم
غمي در استخوانم مي گدازد
خيال ناشناسي آشنا رنگ
گهي مي سوزدم گه مي نوازد
گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم
ز رنگ آميزي غمهاي انبوه
كه در رگهام جاي خون روان است
سيه داروي زهرآگين اندوه
فغاني گرم وخون آلود و پردرد
فرو مي پيچيدم در سينه تنگ
چو فرياد يكي ديوانه گنگ
كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ
سرشكي تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سينه مي جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاري كه ريزد
شرنگ خشمش از نيش جگر سوز
پريشان سايه اي آشفته آهنگ
ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
چو روح خوابگردي مات و مدهوش
كه بي سامان به ره افتد شبانگاه
درون سينه ام دردي ست خونبار
كه همچون گريه مي گيرد گلويم
غمي آِشفته دردي گريه آلود
نمي دانم چه مي خواهم بگويم