تبليغاتX
آرامش دل

تنها به امروز بیاندیشیم . هر روز برای خود روز کاملیست.

 دیروز را فراموش کنیم و آن را در خلا زمان رها سازیم.

 فردا هنوز نرسیده و وقتی که از راه برسد

برای خود روز تازه ای خواهد بود .

 بگذاریم درک ما وظیفه ای را که بر عهده دارد در نهایت خویش به انجام رساند.

 باید کوشید برای هم اینک و در همین حال...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/23ساعت 0:22 توسط صهبا |

اگر اولش به فكر آخرش نباشی ،آخر  به فكر اولش مي افتي

 

Uploaded Mar 10 2006 17:26:35 GMT
License: All Rights Reserved
Click icons below for more information

+ نوشته شده در شنبه 1384/12/20ساعت 23:49 توسط صهبا |

Uploaded Mar 11 2006 13:19:18 GMT
License: All Rights Reserved
Click icons below for more information

زمان ، زمان کسب تجربه است. آنچه هم اکنور انجام میدهیم، اساس فردای زندگیمان را تشکیل میدهد؛ پس لحظه ی تصمیمگیری همین حالاست. نمیتوانیم فردا کاری انجام دهیم چنانکه نتوانستیم دیروز، تصمیمی بگیریم؛ پس فقط امروز میتوانیم تصمیم بگیریم که زندگی شاد و راحتی داشته باشیم و یا زندگی سرشار از بیماری و مشکلات. شیوه و طرز تفکر، اعتقاد و گفتار درست در همین لحظه ی اکنون موثر است. اگر تمام پلهای پشت سر را خراب کرده ایم، گذشته ، از هم اکنون شروع به ساختن پلهای جدید کنیم ...

+ نوشته شده در شنبه 1384/12/20ساعت 23:45 توسط صهبا |

مسجدی در بانکوک

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 23:47 توسط صهبا |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 23:32 توسط صهبا |

دو عاشق پير ،دو نوازنده،يک گلدان ویا یک زن؟

کمی تمرکز کنید!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 23:17 توسط صهبا |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 22:57 توسط صهبا |

چقدر از ما متکی به خویشتن خویش هستیم؟

 اگر امروز از این اتاق ، از این شهر، از این لباس، از این عینک کنده شویم

 و در یک فضایی غیر از زندگی کنونی قرار بگیریم، تا چه حد توان زیستن داریم؟ ارزشها ، آرزوها و روزهای خوب و بد گذشته ثابتند

آن چیزی که نیازمند تغییر است من ماست.

لحظه های جدید همیشه هستند اما لحظه هایی

که ما خود را در آن گم کرده ایم

باید از دلتنگی های زندگی خود تغییر دهیم

 تا تراژدی چرا برای من در زندگیمان همیشه پایان پذیرد...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 21:19 توسط صهبا |

واقعیت چیزیست که تصور میکنیم.

 اگر باورهایمان مثبت و زیبا هستند به این دلیل است

که ما آنرا خلق کرده ایم و اگر منفی ، خالق آن نیز خود ما هستیم.

باورهای مثبت فرد را به موفقیت نزدیک میسازد.

باید باورهایی پیدا کنیم که از اهدافمان حمایت میکنند

و ما را به نتایج دلخواه میرسانند.

 اگر این چنین نیست باید آنها را کنار بگذاریم

و باورهای جدیدی را جایگزین کنیم ...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 21:17 توسط صهبا |

اگه دلتون همچون دل من برای عزیزانتون به سوی ایران پر می کشه به این آهنگ گوش بدین...

    (به یاد مادرم)                         *  *  *

تا گــــلي بر سر ايوان تــو پــــژمرد و فـــرو ريخـــت

شبــــنمي غمــــزده از گوشه چشمان من آويخت

دوري بين منــــو تــــو، دوري بــــاغ و تمـاشــاست

دوري بين منــــو تــــو، دوري مـــاهي و دريـــاست

اما افســـــــــــوس تو را خواســـتن، ديگه ديره

ولي افسوس به نخواستن دلم آروم نمي گيره

                         *  *  *

هنـــوزم چشــمـاي تو، مثــل شبــاي پرستار ست

هنوزم ديـــــــدن تـــو، برام مثــل عمــــر دوبارست

هنوزم وقتـي مي خندي، دلــم از شادي مي لرزه

هنوزم بـــــا تو نشـســــتن، به همه دنيا مي ارزه

 

خواننده ، آهنگساز و نوازنده : تورج شعبانخاني

شعر ترانه از : فرهاد شيباني

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 20:59 توسط صهبا |

بهار بود و تو بودی، عشق بود وامید 

 

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت...!

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/16ساعت 1:39 توسط صهبا |

 انسان براي ديدن چهره‏اش

 به آب رونده نگاه نمي‏كند

به آب ايستاده روي مي‏كند

زيرا تنها آنچه كه خود آرام است

مي‏تواند آرامي را به ديگران برساند...!

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/14ساعت 19:29 توسط صهبا |

 دخترم صهبا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/14ساعت 19:25 توسط صهبا |

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/14ساعت 19:19 توسط صهبا |

آتشی،دردی،غمی داغی ندانم چیستی...
 
        هرچه هستی درضمیرخویشتن می جویمت...!
 
+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/14ساعت 2:6 توسط صهبا |

 

 

تلاش‌ كنيد عصبانيت‌ خود را به‌ تأخير بيندازيد، تأخير در عصباني‌ شدن‌ با مسلط شدن‌ بر آن‌ برابراست‌.


     هر لحظه‌ كه‌ عصباني‌ شديد، سريع‌ به‌ خاطر آوريد كه‌ هر كسي‌ از اين‌ حق‌ مسلم‌ برخوردار است‌ كه‌طبق‌ ميل‌ خود رفتار كند. پس‌ به‌ اطرافيان‌ اين‌ اجازه‌ را بدهيد آن‌ طور كه‌ دوست‌ دارند رفتار كنند.


   - سعي‌ كنيد در لحظه‌ عصبانيت‌ در كنار كساني‌ و يا عزيزي‌ كه‌ بيشتر از همه‌ دوستش‌ داريد قراربگيريد تا بتوانيد آرامش‌ از دست‌ رفته‌ تان‌ را پيدا كنيد.


 از توقعات‌ بي‌جايي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ ديگران‌ داريد، دست‌ برداريد. زيرا به‌ محض‌ از بين‌ رفتن‌ اين‌توقعات‌ نابجا، خشم‌ و عصبانيت‌ هميشگي‌ شما از بين‌ خواهد رفت‌.


  از تمام‌ مواردي‌ كه‌ شما را عصباني‌ مي‌كند، فهرستي‌ تهيه‌ كنيد در صورتي‌ كه‌ در اين‌ كار جديت‌ به‌خرج‌ دهيد به‌ زودي‌ متوجه‌ مي‌شويد كه‌ اين‌ كار بسيار اكراه‌آميز در نوشتن‌ اين‌ وقايع‌ شما را ترغيب‌مي‌كند كه‌ كمتر خشمگين‌ شويد.


     از يك‌ فرد مورد اعتمادتان‌ تقاضا كنيد هنگامي‌ كه‌ عصبانيت‌ شما را مشاهده‌ مي‌كند، آن‌ را ازطريق‌ علايم‌ قراردادي‌ بين‌ خودتان‌ به‌ شما گوشزد كند.


   - اگر تصميم‌ گرفته‌ايد كه‌ با عصبانيت‌ بچه‌هايتان‌ را تربيت‌ كنيد سعي‌ كنيد يك‌ حالت‌ تصنعي‌ ازعصبانيت‌ داشته‌ باشيد تا جسم‌ و روحتان‌ از اين‌ خشم‌ آسيب‌ نبيند.


     يادتان‌ باشد بچه‌اي‌ كه‌ شيطنت‌ نكند، سالم‌ نيست‌، پس‌ عصباني‌ شدن‌ شما نسبت‌ به‌ اين‌ موضوع‌فايده‌اي‌ ندارد. و بهتر است‌ با طبيعت‌ بچه‌ها كنار بياييد.


  در ترافيك‌هاي‌ طولاني‌، سعي‌ كنيد به‌ جاي‌ عصباني‌ شدن‌ به‌ اتفاقات‌ خوشايند زندگي‌ فكر كنيد ويا به‌ يك‌ موزيك‌ آرام‌ بخش‌ گوش‌ كنيد.


    خودتان‌ را دوست‌ داشته‌ باشيد، اگر براي‌ خودتان‌ ارزش‌ قائل‌ باشيد، هرگز دچار عصبانيت‌نمي‌شويد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1384/12/13ساعت 1:30 توسط صهبا |

امروز مانند آخرین روز عمرم زندگی خواهم کرد، در گرانبها ترین روز هستی ام،

شیره زندگانیم را در شیشه ای خواهم ریخت و در آن را مهر و موم خواهم کرد،

چنانچه قطره ای بر زمین نچکد. امروز، حتی لحظه ای را در تاسف بخت بد و ناکامی

های گذشته تلف نخواهم کرد، چرا که از ناملایمات و پریشان حالی گذشته کاری

ساخته نیست.

آیا آب رفته به جوی باز خواهد گشت؟ آیا خورشید از مغرب طلوع خواهد کرد؟

 

 آیا می توانم به گذشته برگردم و اشتباهات خود را تصحیح کنم. آیا می توانم

 

به دیروز برگردم و مانع از ورود جراحاتی شوم که تجربه کرده ام؟

 

آیا می توانم با بدگویی دیروز را پس بگیرم و درد و رنج پدید آمده را ناپدید کنم؟

 

خیر، دیروز برای من مرده و برای همیشه مدفون شده است.

 

من نمی توانم بیش از این در باره دیروز بیندیشم. اما می توانم

 

اکنونم را آنگونه که خود می خواهم با استفاده از تجربیاتم بسازم

 

آنچنان محکم که دیگر طوفان حوادث یارای ویرانیش را نداشته باشد

 

و اگر احیاناً در مسیر دوباره یکی از این طوفان ها قرار گرفتم

 

 کمترین خسارت را داشته باشم. بله می توانم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/07ساعت 0:51 توسط صهبا |

 شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.

اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید.

 به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید.

از نان خود به یکدیگر بدهید اما هر یک برای خود

نانی داشته باشید.

 دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری.

در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ....

همانگونه که ستون های یک بنا که

دور از هم ایستاده اند.

خلیل جبران

+ نوشته شده در شنبه 1384/12/06ساعت 2:22 توسط صهبا |



اين دفعه هم رفتم سراغ ديوان حافظ اين غزل اومد.
---------------------------------------
مرا عهديست با جانان کـه تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشـتـن دارم
صـفاي خـلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چـشـم و نور دل از آن ماه ختـن دارم
بـه کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصـل
چـه فـکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هسـت کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمـن دارم
گرم صد لشکر ازخوبان به قصد دل کمين سازند
بحـمد الـلـه و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتـم لعلش زنـم لاف سـليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانـه مکـن عيبـم ز ميخانـه
کـه من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نـه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گـلزار اقبالـش خرامانم بحمدالـلـه
نـه ميل لاله و نسرين نه برگ نسـترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم
---------------------------------------
+ نوشته شده در جمعه 1384/12/05ساعت 0:59 توسط صهبا |

anger is only one letter shorter of danger

خشم فقط یک حرف با خطر تفاوت دارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/04ساعت 1:3 توسط صهبا |

 
افراد والا تبادل نظر می کنند.

افراد متوسط در امور روزمره تبادل نظر می کنند...

افراد کوچک در مورد بقیه تبادل نظر می کنند!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/04ساعت 0:35 توسط صهبا |

افراد زیادی درزندگیت وارد میشوند،

         اما فقط دوستان واقعی

 جای پای  خود را            

                بر روی قلبت باقی می گذارند.

 

                 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/04ساعت 0:26 توسط صهبا |

 ابرهاي همه عالم

 

                                    شب و رو ز  

                            
در دلم مي گريند.
          

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 23:58 توسط صهبا |

خداوند براي دشواريهاي زندگي سه راه قرار داده است:

 خنده، خواب ، اميد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 3:13 توسط صهبا |

                                                   شقايق - داريوش اقبالي



(5:40)

دلم مثل دلت خونه شقايق
چشام دريای بارونه شقايق
مثل مردن ميمونه دل بريدن
ولی دل بستن آسونه شقايق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصش جنس کوه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گل خونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق
دویدیمو دویدیمو دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تموم عاشقایی


     <><><><><><><><><><><><><>
     <>  خواننده : داريوش اقبالي                <>
     <>   آهنگساز : فرید زولاند                   <>
     <>  تنظیم : آندرانيک                          <>
     <>  شاعر : اردلان سرافراز                   <>
     <><><><><><><><><><><><><>

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 2:42 توسط صهبا |

 

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
                           * * *
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
                            * * *
نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
                           * * *
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من
                           * * *
نبسته ام به کس  دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
                           * * *

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 2:27 توسط صهبا |

 مهره هاي شطرنج رو دوست دارم، اما از اينکه هدايت يه لشگر

 به دست منه، ميترسم.


حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو

 خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم.


از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه.

 حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده.


تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم.


از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم

، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم.

 خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه!!!.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 0:16 توسط صهبا |

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 0:9 توسط صهبا |

ني حديث هر كه از ياري بريد

پرده‏هايش پرده‏هاي ما دريد

ني حديث راه پر خون مي‏كند

قصه‏هاي عشق مجنون مي‏كند 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/12/03ساعت 0:4 توسط صهبا |

اگر صحبت شبو را جدي بگيري
اگر زمزمه هاي نشاط‌آور شاپرك را بشنوي
نيمه هاي شب! نزديك صبح
كه ژاله روي گلبرگ بنفشه ميرقصد
و نفس ، ارمغان نسيم پاك شب ... تا ژرفاي دل نفوذ ميكند
از يك غزل ، سير ميخورم! از يك عبارت ، سير مينوشم
كه كسي هست
نه خصم تو كه در انتظار شكنجه پيكر تو لحظه بشمارد
كسي كه به تو عشق ميورزد
آن وقت ميفهمي چرا گنجشك ها سرمست
در ضيافت بهار نغمه ميخوانند
صبح زود ... دو به دو
آسمان بي هيچ دلشوره اي عرصه پرواز
هستي در مقابل اين همه شور عشوه ميكند
آنها كه نه سكه اي دارند ، زرد
دل به يك دانه ارزن طلايي خوش ميكنند
هر چند در بازار تو با ارزش نيست
اما هديه ايست براي او
از آسمان آبي
كه اگر بداني
عشق ورزيدن ، مهر ورزيدن ، دادن بي ادعاي باز پس گرفتن
چه لذتي دارد
محبت كيميا ميكند
تو هم در مرثيه غم اجتماع .... شادمان ميرقصي
كودكانه ميخندي
سعادت اينجاست
همنوا با سرود صبح
صبح ... وقتي فرشته ها به مهماني قلب تو مي آيند
به شب سوگند ، هيچ صبحي مثل صبح ديگر نيست
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/02ساعت 23:19 توسط صهبا |

خدایا " آرامشی " عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
 و " شهامتی " که تغییر دهم آنچه را که می توانم
و " دانشی " که بدانم تفاوت این دو را .
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/02ساعت 10:56 توسط صهبا |

بگذار

بگذار در این قصه
پروانه سرمست بماند
بلبل بخواند
دشت بخندد
چهرۀ من و تو
شاداب بماند

بگذار که بد خواه بداند
در سیطرۀ ما
سَر خود ، اگر از دربیآید
نتواند ، نتواند .
 

سعید توللی

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/02ساعت 3:26 توسط صهبا |

درد گنگ

نمي دانم چه مي خواهم بگويم

 
 زبانم در دهان باز بسته ست 


 در تنگ قفس باز است و افسوس


كه بال مرغ آوازم شكسته ست


نمي دانم چه مي خواهم بگويم


غمي در استخوانم مي گدازد


خيال ناشناسي آشنا رنگ


 گهي مي سوزدم گه مي نوازد

 
 گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم


 ز رنگ آميزي غمهاي انبوه


كه در رگهام جاي خون روان است

 
 سيه داروي زهرآگين اندوه

 
 فغاني گرم وخون آلود و پردرد


 فرو مي پيچيدم در سينه تنگ


 چو فرياد يكي ديوانه گنگ

 
 كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ

 
سرشكي تلخ و شور از چشمه دل


 نهان در سينه مي جوشد شب و روز

 
 چنان مار گرفتاري كه ريزد


 شرنگ خشمش از نيش جگر سوز


پريشان سايه اي آشفته آهنگ


ز مغزم مي تراود گيج و گمراه


 چو روح خوابگردي مات و مدهوش


كه بي سامان به ره افتد شبانگاه


درون سينه ام دردي ست خونبار


 كه همچون گريه مي گيرد گلويم


غمي ‌آِشفته دردي گريه آلود

 

 نمي دانم چه مي خواهم بگويم

 

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)



 

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/12/01ساعت 0:13 توسط صهبا |