در خون من غرور نياكان نهفته است خشم و ستيز رستم دستان نهفته است
در تنگناي سينه حسرت كشيدهام گهواره بصيرت مردان نهفته است
خاك مرا جزيره خشكي گمان مبر درياي بيكران و خروشان نهفته است
خالي دل مرا تو ز تاب و توان مدان شير ژيان ميان نيستان نهفته است
پنداشتي كه ريشه پيوند من گسست در سينهام هزار خراسان نهفته است
"اسكندر ختلاني"
تنها کسی که از کویر بگذرد میتواند ترا بفهمد......
"حسادت بزرگترین عیبهاست
و کمتر از همه به کسانی رجم می کند
که موجبات آنرا فراهم آورده اند...!"
"لاروش فوکو"
من درون خیمهء زیبای شب بر بال رنگین خیال پرواز میکنم
میرسم به دری سبز گشوده به باغی تازه تر از صبح بهار
من قصر آرامشم را در پشت دیوار بلند شب ساخته ام
آه... آه... آه... آه....
بر پلک بسته چشمانم گلاب پاش صبح گلاب سفید روز را میپاشد
و بال رنگین پرندهء خیالم را در کورهء داغش میسوزاند
و مرا از خواب سبز آرامش به صبحی بی حوصله و دلتنگ میکشاند
فضای نا آرام و لغزندهء روز با من غریبه است و من تنها میمانم...
چشمان پر از پرسش بی پاسخ روز با من غریبه است و من تنها میمانم...
کاسهء لبریز از رقابت روز نبرد دستی با دستی دیگر
برای یک سکهء بیشتر یا کمتر با من غریبه است و من تنها میمانم...
و به عشق شب لحظه های بی حوصلگی را اندازه میگیرم
تا شب چادر زیبای سکوت را بر سر دشت بکشاند
و عادت مهربان آرامش را به خانه ام بیاورد...!
ان الله لا یحب الغافلون
دوش ، لذتی جدید یافتم.
و چون برای نخستین بار به آن لذت مشغول شدم،
فرشته ای و ابلیسی دیدم بر درگاه ایستاده و
در تعریف لذتم مناقشه می کنند.
اولی بلند فریاد می کرد:
"گناهی نا بخشودنی و مرگبار است."
و آن دیگر با صدایی رساتر می غرید که:"
"خیر،به جانم سوگند،فضیلتی است."
برگرفته از دیوانه رقیب نوشته جبران خلیل جبران
همیشه از مرگ هراس داشته ام....
امشب این مطلب به چشمم خورد...صادق هدایت و هراس از مرگ...!!!
|
چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. ............................................................................. مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکند... مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند !!! بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد. اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامیدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد. ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری... | |
گوشه چشم گشا بر من مسکین بنگر
ناز کن ناز که این بادیه ساما نش نیست
سر خم باز کن وساغر لبریزم ده
که بجز تو سرپیمانه و پیمانش نیست
نتوان بست زبانش ز پریشان گویی
آنکه در سینه بجز قلب پریشانش نیست
پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم دربند
که کسی نیست که سرگشته وحیرانش نیست
قال الله تعالی:
من طلبني ، وجدني آن كس كه مرا طلب كند،مرا مي يابد،
و من وجدني ، عرفني آن كس كه مرا يافت،مرا مي شناسد ،
و من عرفني ، احبّني آن كس كه مرا شناخت، مرا دوست مي دارد،
و من احبّني ، عشقني آن كس كه مرا دوست داشت، به من عشق مي ورزد،
و من عشقني،عشقته آن كس كه به من عشق مي ورزد، من نيزبه اوعشق مي ورزم،
و من عشقته، قتلته آن كس كه به او عشق ورزيدم ،ميكُشم او را
ومن قتلته، فأنا ديته و آن كس كه من بكُشم پس من خودم خون بهايش هستم.
آمده است شخصي دوان دوان به سوي مسيح آمد
و گفت: چه كنم تا وارث حيات جاويدان شوم؟
مسيح گفت: احكام را ميداني؟ زنا مكن، قتل مكن، دزدي مكن،
شهادت دروغ مده، دغل بازي مكن، پدر و مادر خود را حرمت دار.
آن مرد در پاسخ مسيح گفت: اي استاد اين همه را
از طفوليت انجام دادهام و حرمتها را نگاه داشتهام
عيسي به وي با محبت نگريست
و گفت: تو براي داشتن حيات جاويد يك چيز كم داري
و آن اينست كه برو و تمام دارائيهايت را بفروش و به فقرا بده
كه در آسمان گنجي خواهي يافت و بيا و مرا پيروي كن .
آن مرد با رويي در هم كشيده رفت زيرا كه اموال بسيار داشت.
مسيح به شاگردان خود گفت: چه دشوار است
توانگران به ملكوت خداوند راه يابند
چرا كه دلبستگي به زندگي زميني
بنديست براي وارد شدن در ملكوت خداوند
كه دستها و پاها را زنجير ميكند...
هرگاه بنده اي مرا بخواند آنچنان به سخن او
گوش مي سپارم
كه گويي بنده اي جز او ندارم،اما شگفتا
بنده ام
همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند
جز من!.
حضرت موسي خسته براي استراحت به زير درختي در كنار نهري رفت.
از زمان ورودش قورباغه اي مدام صدا ميكرد.
حضرت موسي به خداوند فرمود:خدايا براي استراحت آمده ام.
اين مخلوق را خاموش كن.
خداوند فرمود موسي:از زمان ورودت در كنار اين نهر,
قورباغه ميگويد:خداوندا من براي استراحت امده ام.
لطفا اين مخلوق خود را به جاي ديگر ببر...!
میگویند پلنگ را خوی غریبی است که
هیچ کس و هیچ را بالاتر از خود نمی تواند دید.
در شبهای بدر کامل دیدار ماه بلندتر پلنگ را
به خشم وجنونی می کشاند که از سنگ ها و صخره ها
بر جهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو کشد.
فاجعه ی زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد
که می پندارد در جهشی از فراز قله بر ماه دست خواهد یافت...
اما غرور شکسته ی پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش
پی می برد
که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته
با استخوانهای در هم شکسته از پرواز بی ثمرش
بر صخره های تیز فرو افتاده است
و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون می آلاید...!!!
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي، بوته اي در دامنه اي باش ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد.
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن.
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود.
در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش.
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش.
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش...
چون به سایه دراز خود نگریست
گفت:"امروز شتری خواهم خورد."
و براه خود رفت و تمام صبح شتر می جست.
ظهر هنگام دیگر بار در سایه اش نگریست
و گفت:موشی هم مرا کفایت کند."
برگرفته از کتاب دیوانه رقیب نوشته جبران خلیل جبران
کاش ميتوانستم هر روز چنان زندگي کنم
که گويي فردا خواهم مرد.
در اين صورت زندگي چه قدر زيبا و دوست داشتني ميشد !!!
و آسمان آینه ی کوچکی است
که گه گاه صورت بی صورت و نشان خویش
را در آن میتوان دید و دل تنهایی را تازه کرد.
همواره ذره صفت و رقص کنان و شور انگیز
به خورشید درخشان هستی
در دل آسمان عشق تقرب جوییم ...