تبليغاتX
آرامش دل

 

روحت شاد!

 

 

در دیگران میجوییم اما بدان ای دوست
اینسان نمیابی ز من . حتی نشان ای دوست


من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی . پژواک خوان ای دوست


در آتش تو زاده شد فانوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


گفتی بخوان . خواندم . اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی. پس خود بخوان ای دوست

من قانعم . آن بخت جاویدان نمیخواهم
گر میتوانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه تو هم . با هر بهانه شانه خالی کن
از من . ولی بر شاخه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میکوشی بمانی مهربان ای دوست


آن سان که میخواهد دلت. با من بگو . آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/30ساعت 1:0 توسط صهبا |

اگر شمار نفسهای من به روزی برسد

 که چمدان بربندم و عزم بازگشت کنم....

روزی نه دور نه نزدیک...

باز خواهم گشت...

رو سوی وطن خواهم کرد...

برای دیدن شهرم بسویش خواهم شتافت...

برای دیدن تمام عزیزانم که ماهها از آنها دور بوده ام....

اما...

چگونه باور کنم...؟

نبودن ترا....

وقت خداحافظی ...

تو...آخرین کسی بودی که از پای اتوبوس باز میگشت...

و در بازگشتم... 

اولین کسی بودی که به دیدنم می آمدی...

چگونه باور کنم ...؟؟؟

چگونه باور کنم...

که دیگر هرگز ترا نخواهم دید...؟؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16ساعت 0:27 توسط صهبا |