مردمی که در آنجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند . آنها یک روز و یک شب
را در خانه محقر یک روستائی بسر بردند.
در راه بازگشت ودرپایان سفر مرد از پسرش پرسید:
نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر
پدر پرسیدآیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم.
پدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید وبعد به آرامی گفت:" فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم
وآنها چهارتا.ما درحیا تمان فانوسهای تزئینی داریم وآنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شوداما باغ آنها بی انتهاست."
در پایان حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:
" متشکرم پدر که به من نشان دادی ما چه قدر فقیر هستیم."
چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
زخواندن وا ماندی و رفتی
به باغ قصه به دشت خواب
سایه ی ابری ست در دل مهتاب
مثل روح آزرده ی مرداب
دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
ز باغ قصه به دشت خاک
ز راه شیری پر مهتاب
تو می باری چون گل باران
به جان نیلوفر مرداب
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
http://www.iransong.com/g.htm?id=24860