تبليغاتX
آرامش دل - فقر
روزی مردی ثروتمند پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان بدهد

مردمی که در آنجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند . آنها یک روز و یک شب

را در خانه محقر یک روستائی بسر بردند.


در راه بازگشت ودرپایان سفر مرد از پسرش پرسید:

نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر


پدر پرسیدآیا به زندگی آنها توجه کردی؟


پسر پاسخ داد: فکر می کنم.


پدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟


پسر کمی اندیشید وبعد به آرامی گفت:" فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم

 وآنها چهارتا.ما درحیا تمان فانوسهای تزئینی داریم وآنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شوداما باغ آنها بی انتهاست."

در پایان حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:

" متشکرم پدر که به من نشان دادی ما چه قدر فقیر هستیم."

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/22ساعت 2:19 توسط صهبا |